تبليغاتX
تنها
واین منم غریبه ای تنها در آستانه فصلی سرد
TinyPic image

 

چیه دلم گرفتی
واسه چی داری گریه می کنی
چیه دلم شکستی
واسه کی داری گریه می کنی
چیه دلم غریبی
چی دیدی داری گریه می کنی
می گی گذاشته رفته
اونی که مثل نفس تو بود
می گی دلتو شکسته
اونی که همه کس تو بود
می گی دیدی نمونده
پای همه حرفایی که زده بود
دل من میدونم داری دیوونه میشی
اما باز بی خیالش
دل من میدونم داری ویرونه میشی
اما باز بی خیالش
اما باز بی خیالش
 TinyPic image
 
 
من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه

پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگه بی ثمر برای هر زیاد وکم

وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی


واسه عشقای تو خالی سا ده مردن واسه چی

Image and video hosting by TinyPic" />
 
 
+ نوشته شده در  86/03/01ساعت 11:35  توسط سحر   | 

فكركردم آسمان را مي توان تسخيركرد


آب اقيانوس را با آه خود تبخيركرد


فكركردم مي توان با قطره هاي اشك خود


دشتهاي تشنه روي زمين را سيركرد


فكركردم بركه پاكيزه قلب تو را


مي توان با يك نگاه ساده هم تفسيركرد


فكركردم مي توان مضمون چشمان تو را


درميان واژه هاي شعرخود تعبيركرد


فكركردم رفتنت را مي توان ازياد برد


هيچ فهميدي دلم را رفتن تو پيركرد؟

 

hg

 

ds

 

ZXXx

 

 

 

 

هیچ باور می کنید ای دوستان کین منم این شاخه بی بر منم؟؟؟!!!

 

 

zczxc

 

zxc

zxc

 

 

کوچه

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !

در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد


يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !

با تو گفتنم :
               حذر از عشق ؟
                                    ندانم
سفر از پيش تو ؟
                       هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 

 

ازآن گمگشته من هم نشانی آور ای قاصد

                                        که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم

مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شبها

                                        غم بی هم زبانی را برای کوهکن گویم

 

 

 

+ نوشته شده در  86/02/26ساعت 10:13  توسط سحر   | 

 

             هر کس به طریقی دل ما می شکند

                                                            بیگانه جدا دوست جدا می شکند

               بیگانه اگر می شکند حرفی نیست

                                                           من در عجبم دوست چرا می شکند

             شکست دلم و کس صدایش نشنید

                                                            آری دل دوست بی صدا می شکند

 

 

 

                    

 

در غریبی ناله ها کردم کسی یادم نکرد ، در قفس جان دادم و صیاد ازادم نکرد، ضربه مردم چنان از زندگی سیرم نمود، آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

 

 

 

 

 

بس شنيدم داستان بي کسي بـس شنيدم قصه دلواپسي
قصه عشـق از زبان هر کسي گفته اند از ني حکايتهابسي
حال از من بشنو اين افسانه را
داسـتان اين دل ديوانـه را
چشمهايش بويي از نيرنگ داشت دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت
با دلـم انگار قـصد جنگ داشت گويـي از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست
      ليک با عاشق نشستن عار نيست
کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن
مـن خريدن نـاز او نفروختن باز آتـش در دلـم افـروختن
سوختن در عشق را ازبر شديم
آتشي بوديم و خاکستر شديم
از غم اين عشق مردن باک نيست خون دل هر لحظه خوردن باک نيست
از دل ديـوانه بردن باک نيست دل که رفت از سـر سپردن باک نيست
آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم
      بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم
واي بر اين صيد و آه از آن کمند پيش رويم خنده، پشتم پوزخند
بر چنـين نامهـربانـي دل مبند دوستان گفتند و دل نشـنيد پند
پيش از اين پند نهان دوستان
حال هـم زخم زبان دوستان
خانه اي ويران تر از ويرانه ام من حقـيقت نيستم، افـسانه ام
گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام فاش مي گويم که من ديوانه ام
تا به کي آخر چنين ديوانگي؟
پيلگي بهـتر از اين پروانگي!
گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه
مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه
دل شبي دور از خيالش سر نکرد
گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد
چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم
خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟
بس کشيدم آه از دل بردنش
آه! اگـر آهم بگيرد دامنش
با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم
اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم
دل سپردن دست او ديوانگي ست
آه!غير از من کسي ديوانه نيست
گريه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بيمار من است
فکر مي کردم که او يار من است نه، فقط در فکر آزار من است
نيت اش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغـي فاحش است
يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت
پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت
اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟
وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟
مذهب او هر چه بادابـاد بود خوش به حالش کاين قدر آزاد بود
بي نياز از مستي مي شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود
يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت
بيست سالم بود، پيرم کرد و رفت

 

 

+ نوشته شده در  86/02/26ساعت 10:11  توسط سحر   | 

+ نوشته شده در  86/02/26ساعت 10:11  توسط سحر   | 


حال من بد نيست غم کم مي خورم کم که نه هر روز کم کم مي خورم آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي؟؟آفتاب!! خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند دشنه ي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم!ديگر مسلماني بس است در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم بعد از اين با بي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم نيستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستم بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم من که با دريا طلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوش باورم گولم مزن! من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش من نمي گويم دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين!شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه در شهر شما ياري نبود؟؟ قصه هايم را خريداري نبود؟؟ واي!رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون مي چکد خون من فرهاد و مجنون مي چکد خسته ام از قصه هاي شومتان خسته از همدردي مسمومتان اين همه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي کسي مجنون نشد؟؟ آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دور و پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟نه! فکر دست تنگ ما را کرد؟نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟نه! هيچ کس اندوه ما را ديد؟نه! هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفأل مي زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمئ که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم                          خود غلط بود انچه می ّبداشتیم

 

                                    

 

 

                                                    

                                                  

 

خدایا :

 

 

مذهب بی عوام،ایمان بی ریا،خوبی بی نمود،

 

گستاخی بی حامی،مناعت بی غرور،

 

عشق بی هوس،تنهایی در انبوه جمعیت،

 

ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند،

 

روزی کن .

                        ((  دکتر علی شریعتی))

 

همچو گل چند به روز همه خندان     باشي        همره غير  به گلگشت   گلستان   باشي

 

هر  زمان با  دگري   دست و گريبان  باشي         زآن بينديش كه از كرده پشيمان    باشي

 

جمع با جمع نباشند و  پريشان  باشي       ياد حيراني ما آري و حيران  باشي

                                     

 ما نباشيم كه باشد   كه    جفاي  تو كشد

     به جفا سازد و   صد جور براي  تو كشد

 

شب به   كاشانه   اغيار   نمي‌بايد        بود        غير  را  شمع  شب تا ر  نمي‌بايد     بود

 

همه‌جا با همه  كس   يار    نمي‌بايد      بود        يار   اغيار   دل   آزار  نــمي‌بايــد    بود

 

تشنه   خون  من  زار   نمي‌بايد   بود       تا به اين مرتبه خونخوار  نمي‌بايد    بود

                                                                     

   من اگر  كشته شوم باعث بدنامي توست

   موجب شهرت بي‌باكي وخودكامي توست

 

ديگري  جز تو  مرا اين  همه   آزار    نكرد        جز تو كس در نظر  خلق  مرا خار  نكرد

 

آنچه  كردي تو به من هيچ ستمكار      نكرد       هيچ  سنگين  دل  بيدادگر  اين  كار  نكرد

 

اين ستمها دگري  با   من   بيمار نكرد      هيچ كس اين همه آزار من زار نكرد 

                                   

   گر ز آزردن من هست غرض مردن  من 

                                  

    مردم ،  آزار  مكش  از  پي   آزردن  من

alt

 

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن


ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن


خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه


لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه


يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند


يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند


تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو


هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم


از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني


تو اين روياي سر در گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

+ نوشته شده در  86/02/18ساعت 11:14  توسط سحر   | 

فرشته از سنگ مي پرسه چرا از خدا نمي خواي كه تورو انسان كنه ؟ سنگ ميگه هنوز اونقدر سخت نشدم كه انسان بشم

 

ds
 
 
شب تاریک و سنگستان و من مست
سبو از دست من افتاد و نشکست
نگه دارنده اش نیکو نگه داشت
وگرنه صد سبو نفتاده بشکست

 

 

 

 سالها رهگذر کوچه دل حوصله بود یاد آن کوچه و آن رهگذر کوچه بخیر

4

دختركوچكی از من پرسيد:
پنج وارونه چه معنادارد؟
من به او خنديدم.
كمی آزرده و حيرتزده گفت:
روي ديوار و درختان ديدم.
باز هم خنديدم.
گفت: ديروز خودم ديدم مهران پسر همسايه ،
پنج وارونه به مينو ميداد.
آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد
بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم:
بعدها وقتي بارش بي وقفه درد
سقف كوتاه دلت را خم كرد
بی گمان می‌فهمی
پنج وارونه چه معنا دارد!

Lover 6

+ نوشته شده در  86/02/18ساعت 11:3  توسط سحر   | 

 

پرنده قشنگي بود پر زد                               رفيق روز تنگي بود وپر زد  

خيال کردم دلش دنبال عشق                       پي خوش آب ورنگي بود وپر زد

اگه سکه دو رو داره اسير دست بازار نه عشقي داره تو کارش نه مهري داره بازارش

تو که سکه نبودي يار بودي به ظاهر عاشقٌ غمخوار بودي

منٌ گمراه کردي واي بر من تو هم افسونگر ٌ مکار بودي


           خيال کردم که تو فصل بهارم منٌ عشق و دل اميدوارم


خيال کردم که تو قلب بهشتم ازين بهتر نمي شه سرنوشتم


پرنده رفتٌ عشق پژمرد ٌدل مرد

پرنده رفت ٌعشق با خودش برد  


هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید

                                         بحر یک عمر منت از جبار می باید کشید

من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل

                                      بخت بد این کز اجل هم ناز می باید کشید

 

 

 

 

                  

                      کاش میشد عشق را تعبیر کرد

                                                        دست وپای درد را زنجیر کرد

                     کاش می شد عمر از دست رفته 

                                                         چون نوار زندگی تکثیر کرد

                                                                                                    

                                     ******

خداوندا تو دوست میداری که من تو را دوست بدارم با آنکه بی نیازی از من

پس چگونه من دوست ندارم که تو مرا دوست بداری با این همه احتیاجی که به تو دارم؟

 

 
 
 
 
 
 

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
 
        روبه صفتان زشت خود را نكشند
 
         گر عاشق صادقي ز مُردن مهراس
 
         مردار بود هرآنكه اورا نكشند
 
 
 
 
 
 

دلا شب ها نمي نالي به زاري
           سر راحت به بالين مي گذاري !
 
تو صاحب درد بودي ناله سر كن
خبر از درد بي دردي نداري

 
بنال اي دل كه رنجت شادماني ست
بمير اي دل كه مرگت زندگاني ست

 
دلي خواهم كه از او درد خيزد
بسوزد ، عشق ورزد ، اشك ريزد !

                                                                            
 
 
 
 
 

من که می دانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد

من که می دانم که تا سرگرم بزم و شادیم

مرگ ویرانگر چه بیرحم و شتابان میرسد

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست

من که میدانم اجل ناخوانده و بیدادگر

سر زده می آید و راه فراری نیست نیست

 

 

                                 
 
                       

               

خدایا مرا ببخش
اگر بر خلاف طبیعت تو آفریده شده ام
اگر ذره ذره ی وجودم را از عشق آفریده اند
اگر عشقم گناهی نابخشودنیست
و اگر گناهم را دوست می دارم

 

 I love you

 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

 

+ نوشته شده در  86/02/18ساعت 10:38  توسط سحر   | 

 

 

 

 

نمیخوام در به در پیچ و خم این جاده شم 

 

یا یه موجود ضعیف وفاقد اراده شم

 

 

 

 

 

وایسا !!دنیا وایسا !!دنیا من می خوام

 

پياده شم

 

 

 

 

 

 

 

در اين دنياي باراني که آغوش زمين خيس است

کويري تشنه و خشکم که با خورشيد درگيرم، دلم مي گيرد از اين کوچه هاي تنگ و وحشت زا اگر چه عاقبت در کوچه اي بن بست مي ميرم

 

               

کسی در دلم ساز غم می زند وآرامشم را به هم می زند

به چشمان او موجی از خستگی است

ولی ظاهراٌ حرف کم می زند

 

شب ها چشمانم میعادگاه اشک می شوند و غم همنشین قلبم.دوباره بغض های خسته و کهنه اسیر گلوی سردم می شوند.ای کسی که در حکایت شب پنهان شده ای به عظمت آبی دلم نظری کن و ببین که این دل چه عاشقانه می تپد

شیشه ای می شکند...

یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟

مادر می گوید...شاید این رفع بلاست.

یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.

شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای از آن را برمی داشت . هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید...

از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا

                                          

 

 

شادی و اندوه
شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست.
چاهی که خنده های شما از آن بر می آید، چه بسیار که با اشک شما پر می شود.
و آیا جز این چه می توان بود؟
هر چه اندوه درون شما را بیشتر بکاو، جای شادی در وجود شما بیشتر می شود.
مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کوره کوزه گر سوخته است؟
مگر آن نی که روح شما را تسکین می دهد، همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشیده اند ؟
هرگاه شادی می کنید به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید که سرچشمه شادی به جز سرچشمه اندوه نیست.
و نیز هرگاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید که به راستی گریه شما از برای آن چیزی است که مایه شادی شما بوده است

 

 

چرخ یک گاری در حسرت وا ماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاریچی
مرد گاریچی در حسرت مرگ
این است زندگی 
  

     

عشق   یعنی زندگی را باختن .............

 

 

 

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
 
                               از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست                                 
                                  خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست                                 
 
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
 
                              شرح درماندگی خود به که تقریر کنم                                 
  عاجزم چاره ی من چیست چه تدبیر کنم 
 
+ نوشته شده در  86/02/11ساعت 12:48  توسط سحر   | 

سلام ای آشنا من ره آورد کویرم
 
 
 
 
                                                                
 
 

غمی غمناک

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها ، از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل :

وای این شب چقدر تاریک است !

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من ، لیک ، غمی غمناک است .

 
                                                                       
 
 
                                                                           در غم تنهایم دارم میمیرم 

دلم در کنج تنهایی به هر دم می زند بانگی

ولی افسوس و صد افسوس

که این فریاد مبهم را چه جایی جز درون باشد؟

در این دنیای پر شور و هیاهو اما پر ز غم

چه کس در فکر فریاد دل بی تاب من باشد؟

و من در اوج فریادم

ولی ساکت...

ولی تنها...

                             

جای پای شبحی در غزلم جا مانده

باز هم بغض من وپنجره تنها مانده

 

پای تقدیر مرا فاصله امضا کرده

زخم سر بسته ی دیروز دهن وا کرده

زخم در سینه ی من وا شده خون می آید

ازسکوت نفسم بوی جنون می آید


+ نوشته شده در  86/02/11ساعت 12:20  توسط سحر   |